یا مهدی

باقر آقازاده
پیشانی بلند تودر نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رؤیای روشنی
باقر آقازاده بله افتخار ما
من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنه ی لبریز راز را
شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم 
شادم که بعد وصل تو باز اینسان 
در عشق بی زوال تومی گریم 
پنداشتی که چون زتو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست 
اما چه گویمتکه جز این آتش 
بر جان من شراره ی دیگر نیست 
از فروغ فرخ زاد................................
آسون نشو ای هم سفر ویرون نشو ای در به در
منو بگیر از همهمه منو به خلوتت ببر
معجزه کن خاتون من تولدی دوباره کن
منو ببر به حادثه شب و پر از شراره کن
ستاره پرپر می کنی ای نازنین گریه نکن
پروانه آتش می زنی تو این چنین گریه نکن
گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتون من گریز من
برای این در به در بی سرزمین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتون من گریز من
برای این در به در بی سرزمین گریه نکن
ستاره پرپر می کنی ای نازنین گریه نکن
پروانه آتش می زنی تو این چنین گریه نکن
گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتون من گریز من
برای این در به در بی سرزمین گریه نکن
گریه نکن گریه نکن خاتون من گریز من
برای این در به در بی سرزمین گریه نکن
آسون نشو ای هم سفر ویرون نشو ای در به در
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره ی دریا شدن
عشق یعنی دیده بر درب دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن